گل های مهربانی همه خشکیده اند
اتش گرفته اند از سوز سرما
ابی نیست
باغبان نیست
گرما نیست
و دلم از سوز سرما اتش گرفته است
تمام غنچه هایم سوخت
امده بودم که بیایم
و زمستان را باور نمی کردم
وقتی شادی امد
با اوای بهشتی
اوای بهشتی تن سردم را روشن کرد
شادی یخ ها را اب کرد
و دانه دلم روشن شد
خورشید گفت کجایی دانه مهربانی
مرا در خاک نوازش کرد
تنم را گرم کرد
و سوز سرما را برد
و من جوانه زدم
و امدم با سلامی به خورشید
اوای بهشتی ام مرا تا انتهای شادی برد
ابشاری از نور بود که بر تن بیمارم تابید
و مرا روشن کرد
و با خود برد غم و ناامیدی را
و من امدم دوستم
تا تو را در اغوش گیرم
دوستی را مهر را
هیچکس دوستی را به کسی نفروخته است
مگر دوستی هم فروشی است
در میکده عشق
دوستی داد و ستد نمی شود
در دل توست
دوستی کیمیا کمیابی است
اگر یافتی
قدر ان بدان دوستم
خشكيده رود مهرباني مهرباني نيست
ابر غم از هر سو گرفته اسماني نيست
پر پر شده گلها باغ و بهاري نيست
دلها پر از كينه شده جز بهاري نيست
باغ و بهاري نيست. باغ و بهاري نيست
وقتي غم دل با گريه اميخت
پروانه خوش ديد از شاخه اميد
وقتي تبسم شد كهرباي
همخانه با من شد بي نواي
جايي كه خورشيد گرمي ندارد
درد زمانه شرمي ندارد
مهتابد اما مهتاب من مهتاب من نيست
در سينه قلب بي تاب من بيتاب من نيست
معوا گرفت اما در كنج تنهاي
در سينه پروردم رنج شكيباي
در اشنايها نااشنايها
ارامش هستي در بي نشانيها
خشكيده رود مهرباني مهرباني نيست
ابر غم از هر سو گرفته اسماني نيست
پر پر شده گلها باغ وبهاري نيست
دلها پر از كينه شده جز بهاري نيست
باغ وبهاري نيست باغ و بهاري نيست
نوشته شده توسط mansour در پنجشنبه 4 اسفند 1390 ساعت 12:33:52 AM |